برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد دیوانه هیچ نداشت و گریست (گمان کردندچون هیچ ندارد می گرید.)
اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشکست و قیمت اشک عشق
چشمان من به دیده او خیره مانده بود جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما آه از آن صفای خدایی زبان دل اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما ناگاه عشق مرده سرازسینه برکشید آویخت همچون طفل یتیمی به دامنم آنگاه سربه دامن آن سنگدل گذاشت آهی کشیدازحسرت که این منم باز آن نهیب شوق وهمان شوروالتهاب بازآن سرود مهرومحبت ولی چه سود ماهرکدام رفته به دنبال سرنوشت من دیگرآن نبودم واودیگرآن نبود